درس 3: قانون سوم نیوتون

سالها پیش جوانی پدر پیر خود را به بیابان برد . پدر که از قصد وی آگاه نبود پرسید برای چه مرا به این بیابان آورده ای. جوان گفت : نمی خواهم اکنون که پیر و فرسوده شده ای و جز زحمت برای من ارمغانی نداری بار تحمل تو را بر دوش بکشم. من تو را در این بیابان رها خواهم کرد و خواهم رفت. پدر پیر ناگهان شروع به خندیدن نمود .

جوان پرسید : من می خواهم تو را در این بیابان رها کنم و بروم ، برای چه             می خندی؟!!!!!!

پدر گفت: سالها پیش من نیز پدر پیرم را در بیابان رها کردم و هرچقدر او به من التماس کرد برنگشتم تا او را با خود ببرم. اگر تو نیز با من غیر از این می کردی از عدل خداوند تعجب می کردم. و چون پی به عدل خداوند بردم خندیدم.

قانون سوم نیوتون : هر عملي همواره
با عکس العملي مساوي و در جهت مخالف روبرو است

دوستان من ! همیشه در هرکاری که انجام میدیم باید این نکته رو در نظر داشته باشیم که این قانون در مورد کارها و نتیجه کارهای ما نیز صادق است .

هرچه کنی به خود کنی ........گر همه خوب و بد کنی.

از هر دست بدی از همون دست می گیری .

و به خاطر همین است که از فرمایشات بزرگان است که آنچه را برای خود می پسندی برای دیگران نیز بپسند چون اگر کاری را در قبال کسی انجام دادی که خودت نمی پسندی آنوقت است که باید انتظار این را بکشی که این کار در قبال خود تو انجام شود. یعنی: برگشت همه اعمال ما به سمت خود ماست.

 پس بایستی که همیشه منشاء نیروها و کارهای مثبت باشیم تا چیزی که به سمت ما بر می گردد نیز مثبت باشد.


در مسیر کشف حقیقت بایستی این قانون رو در نظر داشته باشیم تا با انرژی های منفی که به سمت ما بر می گرده دچار تاخیر نشیم و یا از رسیدن به حقیقت باز نمونیم.

چهارشنبه سوری

عصر روز چهارشنبه سوری بود. مهران که از روزهای قبل انواع و اقسام ترقه و نارنجک رو برای همچین روزی آماده کرده بود با خوشحالی به کوچه اومد. اون تصمیم داشت امروز رو  تا شب به قول خودش بترکونه و عشق و حال کنه. کوچه اونا کوچه شلوغی بود و پر بود از آپارتمانهای ۸ واحدی که ادمای بی بضاعتی به زور تونسته بودن اون رو برای زندگی بخور و نمیرشون مهیا کنن. اون آپارتمانا پر بود از پیرزن پیرمردایی که مریض احوال بودن و آخر عمر رو با سختی و تنهایی گذرون می کردن. مهران  برای افتتاح کار یه دونه ازون نارنجکای دستی که صداش آدم رو به یاد میدون جنگ مینداخت به دیوار یکی از همون آپارتمانا کوبید. پیرزنی تنهایی که در طبقه چهارم زندگی می کرد و به خاطر مریضی همیشه در بستر بیماری بود از خواب پریدو یه نفرین جانانه نثارش کرد. یه چند دقیقه ای گذشت. حالا دیگه بچه محلها هم دور مهران جمع شده بودن. حالا دیگه بحث رو کم کنی مطرح بود و مهران می خواست به همه بچه محلا یه خودی نشون بده. بچه ها رو جمع کرد و گفت : بچه ها بیاین یه شرط بندی کنیم که هر کی آسشو رو کنه و ببینیم آس کی از همه بهتره. همه موافقت کردن. نفر اول یه نارنجک رها کرد به دیوار یکی از همسایه ها که می دونستن آدم مظلومیه و هیچوقت اعتراض نمی کنه. نفر دوم هم پشت بندش یه نارنجک دیگه به همون دیوار زد. نفر سوم هم که از یکی از همسایه ها خوشش نمیومد به دیوار اون زد. مهران هم که نوجوونه به قول خودش جیگر داری بود نارنجک ساخت خودش رو محکم کوبید به دیوار یکی از همسایه ها که به قول خودش بچه مثبت بودن و هیچوقت تو چهارشنبه سوری شرکت نمی کردن......

نارنجک مهران همونطور که ادعا کرده بود محل رو به لرزه در آورد به حدی که شیشه خونه اون خانواده اومد پایین و ناگهان صدای جیغ بلند خانمی شنیده شد. بچه ها همه ترسیدن و در رفتن. صدای جیغ اونقدر بلند و وحشتناک بود که بچه ها جرات نکردن دوباره تو کوچه بیان و تا شب سر و کلشون پیدا نشد. چند روز گذشت. یکی از روزها که مهران داشت از مدرسه به خونه بر می گشت ناگهان دید که ماشین پلیسی جلوی خونشون توقف کرده. مهران بی توجه به سمت خونه رفت و مادرش جلوی در ایستاده بود. بهش گفت کجایی ذلیل مرده ! مهران گفت : مگه چی شده ؟! مادر گفت دیروز از ترقه ای که تو زدی به دیوار خونه همسایه بغلیمون خانومشون که بار دار بوده از حال رفته و فرزندش سقط شده. وقتی پدر بچه به پلیس زنگ زده و پلیس تحقیق کرده فهمیدن که کار تو بوده و الان اومدن که ببرنت .

خلاصه مهران رو به دادگاه فرستادن و بعد از کلی گریه زاری مادرش اون خانواده رضایت داد و مهران آزاد شد.

ازون ماجرا سالها گذشت.مهران بزرگ شد و ازدواج کرد . چهارشنبه سوری پارسال که مهران از سرکار برگشت خونه. اونم با خوشحالی. آخه مهران داشت بابا می شد. یه جعبه شیرینی گرفته بود و سریع از سر کار اومد خونه که بره حال خانومش رو بپرسه. در خونه رو که باز کرد با کمال ناباوری دید همسرش بیهوش روی زمین افتاده . یه فریاد بلند کشید و زنگ زد اوژانس. خلاصه همسزش رو بردن بیمارستان . همسرش چندساعتی تو اتاق عمل بود. مهران پشت در اتاق عمل تند تند راه می رفت و با اضطراب انتظار می کشید. بعد از چند ساعت دکتر از اتاق عمل بیرون اومد و گفت : همسرتون حالش خوبه اما متاسفانه ما نتونستیم برای فرزندتون کاری کنیم. و از بین رفت. همون لحظه مهران یاد بلایی افتاد که چند سال پیش سر همسایشون آورده بود.......

می گن چوب خدا صدا نداره . یا به قولی از هر دست بدی از همون دست می گیری.

یادمون باشه خیلی وقتا مشکلاتی که برامون پیش میاد علتش بر می گرده به گذشته و کارهایی که انجام دادیم.

شنیدن صدای ترقه که جز صدمه زدن به اعصاب و سلولهای شنوایی نتیجه دیگه نداره به خریدن نفرین و ناله مردم بای آینده و سرنوشت انسان نمی ارزه. حالا ببینیم لذت بردن ما به چه قیمتی برامون تمام میشه و بعد اگه پای همه چیش وایسادیم اون موقع لذت ببریم. یاد قدیما به خیر که ازین ترقه ها نداشتیم و فقط مرم دور هم جمع می شدن و شاد بودن اون هم بدون مزاحمت برای دیگران.

نه پیرمردی بر اثر صدای مهیب انفجار سکته می کرد و نه چشمی کور می شد و نه گوشی کر می شد و نه بچه ای سقط .

مواظب برگشت نتیجه کارهایمان به خودمان باشیم.